تبليغاتX
یگانه غوِِاص دریای غم
یگانه غوِِاص دریای غم
برای آگاهی از به روز شدن وبلاگ عضو خبرنامه شوید .
Home Email Archive Designer

منو ببخش... منو ببخش
به خاطر اینکه توی لحظه های زرد دل نگرونی تو
وقتی بهم گفتی هر دوی ما بی کسیم
چه روزایی که کنارت بودم و نبودم
با تموم دلتنگی هات ،با تموم بی هم نفسی هات
حتی وقتی به خاطرم از غرورت گذشتی
و گفتی هر دوی ما تا آخرش برای همدیگه بسیم
وگفتی تو مثل معبد می مونی و برای هم دیگه مقدسیم
از همشون بدون تامل تفکر گذشتم
منو ببخش به کارهایی که باید می کردمو نکردم
منوببخش به خاطر عشق وجود نداشته ام
اما حالا میگم که برید به تموم مردم این دنیا بگید
ما دو تا دیونه ایم اما به هم نرسیدیم
منو ببخش...................................... منو ببخش

لينك مطلب نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 18:23 توسط محسن |


تو همون حس غریبی که همیشه با منی

 تو بهونه ی هر عاشق واسه گریه کردنی

 تو امید انتظاری تو دلای ناامید

 واسه دیدن ستاره تو شبای ناپدید

چه غریبونه گذشتن جمعه های سوت و کور

 هنوز اما نرسیدی ای تجلیه ظهور

با توام با تو گفتی سرپناه عاشقایی

 میدونم یه دنیا دوری ساده ای بی انتهائی

 مثل لالائی بارون تو کویر بی صدائی

تو خود عشقی میدونم ناجیه فاصله هائی

عمریه دلم گرفته گله دارم از جدائی

 غایب همیشه حاضر تو کجائی تو کجائی

تو کجائی تو کجائی

تو کجائی تو کجائی

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 15:22 توسط محسن |


 

کودکی

وقتي بزرگ ميشوم ، ديگر خجالت ميكشم به گربه ها سلام كنم و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهم ... خجالت ميكشم دلم شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته فكرميكنم آبرويم ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبم را ببينند و به من بخندند . وقتي بزرگ ميشوم ، ديگر نميترسم كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلم نميخواهد پشت كوهها سرك بكشم و خانه خورشيد را از نزديك ببينم ديگر دعا نميكنم براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكنم كاش قدم ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردم ! وقتي بزرگ ميشوم ، قدم كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و من ديگر دستم به ابرها نميرسد، و برايم مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بينم ، و ماه ـ همبازي قديم من آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردم ، پيدايش نميكنم ! وقتي بزرگ ميشوم ، دور قلبم سيم خاردار ميكشم وتمام پروانه ها را بيرون ميكنم وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكنم وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خوانم ! ويكروز يادم مي افتد كه سالهاست من چشمانم را گم كرده ام ودستانم را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته ام ! آنروز ديگر خيلي دير شده است .... فرداي آنروز من را به خاك ميدهند و ميگويند :

خيلي بزرگ شده بود

لينك مطلب نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 23:24 توسط محسن |


یک شب خواب دیدم که با خدا روی شن های ساحل قدم می زنم

و از آنجا تمام مراحل زندگی ام را می دیدم ..

 ناگهان متوجه شدم که درمراحل شادی و خوشحالیم

اثر دو ردپا روی ساحل است . جای پای خودم و جای پای خدا .

 اما در مواقع سختی و نا امیدی فقط یک رد پا بر روی شن ها قرار دارد .

 با گلایه از خدا پرسیدم چرا در مواقع شادمانی من با من بودی

اما در مواقع نا امیدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد : من هیچ گاه تورا تنها نگذاشتم

در مواقع رنج و نا امیدی تو من تو را به دوش گرفته بودم

 و با خود می بردم این جای پای من است تو آن موقع روی شانه های من بودی

لينك مطلب نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 15:5 توسط محسن |


می خواهم آدم شوم

چرا که شنیده ام انسانیت از انسان زیبا تر است

زندگی کوتاه تر از آن است که حتی فرصت فکر کردن بیابم

می خواهم از زیر سقف کوتاهش سینه خیز بگذرم تا در سنگر گاه امید پیش رگبار حقارت

پناه عاشقی بگیرم

آنجاست که شهد شیرین مرگ هرگز دلم را نمی زند

آنجاست که دیگر برایم مهم نیست

چند جفت چشم را میگریانم

چند سینه را آه میکشانم

چند بوسه را بر گونه هایم می چسبانم

و چند عاشق را بی معشوق تنها می گذارم

او آنقدر بزرگ هست که داغ گلوله در اندامم یخ بزند

آنقدر بزرگ که سوزش زخم هایم مرا بخنداند

آنقدر که انفجار بدنم را جشن بگیرم . جشن شکفتن تکه ها

آن تکه هائی که تک تک پرواز می کنند ذره ای از خداوندند

تکه هایم مال او

می خواهم آدم شوم

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 12:33 توسط محسن |


تو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب میشود دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست میدارم

تو را به خاطره خاطرها دوست میدارم

برای پشت کردن به آرزو های مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست میدارم

تو را بی آنکه دوستم بداری دوست میدارم

تورا برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست میدارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای همه ی کسانی که ندیده ام دوست میدارم

تو برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست میدارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست میدارم

اندازه ی قطرات باران

اندازه ی ستاره های آسمان دوست میدارم

تو را اندازه ی خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست میدارم

تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

لينك مطلب نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 21:37 توسط محسن |


در هستی تو نیستی ام پنهان بود      مه و خورشید و فلک افشان بود

بی من همه جا زنده و پویا می ماند     در بیشه عشق کودکی خندان بود

فلک و چرخ جهان می چرخید             آسمان و ابر هم گریان بود

جنگ و آشوب ، دوروئی نیرنگ             آرزوی کهنِ رندان بود

جان سپردن در مسیر یا کریم              تا ابد کار جوان مردان بود

چشم بود و گوش بود و موی بود           روی پلک همگان مژگان بود

همچو لیلی مثل مجنون زمان              عاشقی کار دل مستان بود

من نبودم هیچ توفیری نبود                 هستی ام در نیستی کتمان بود

لطف یا حق در وجودم پر کشید           روح او روح مرا رحمان بود

نعمتش اوج سخاوت را نمود               چند روزی کنج یک زندان بود

لينك مطلب نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 15:13 توسط محسن |


دیشب خیلی احساس تنهائی کردم ، با اینکه مطمئن بودم تنها نیستم . خیلی با خودم حرف زدم  اونقدر که کلمه ها و واژه ها پیشم کم آوردن . فهمیدم که بعضی وقتها لازمه بیخودی بخندم  بیخودی گریه کنم .یه جائی اونقدر بخندم که همه چشمها کوچیک بشن و ابروها یواش یواش پایین برن .یه جائی اونقدر گریه کنم که همه چشمها باز بشن و ابروها یواش یواش بالا برن . هیچ کس رو دورو برم نبینم ، بی پروا بخندم و گریه کنم . انگارتوی اتاق شب زده خلوت کردم .شب هنگام فریاد زدم :

 آهای تنهائی !! درست همین الان ممکنه کسی باشه که خیلی دوستت داره ، ولی نمی تونه بهت بگه . یعنی نمی دونه چجوری شروع کنه . می ترسه همه چیز خراب بشه .  با خودش میگه : نکنه اون اصلا به من فکر نمی کنه ؟ نکنه از من بدش میاد ؟ اصلا من چه تاثیری روی اون میذارم ؟

آهای تنهائی !!! خجالت نکش بذار زمان فاصله ها رو خجالت بده ، گریه نکن بذار خدا ذره ذره وجودتو خیس کنه ، نخند بذار صدف خوشبختی بخنده و مرواریدش برق بزنه . 

آهای تنهائی !!!! واااااااااااااااوووووووو ، چه درس بزرگی بهم دادی . بعضی وقتها لازمه احساس تنهائی کنیم . تنهائی یادمون میده همش پایین و نبینیم ، بالائی هم هست که مدام زمزمه میکنه

«هیچ وقت تنها نیستی هیچ وقت»

لينك مطلب نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 21:14 توسط محسن |


منتظرم .

انتظاری از هنگامه ی خلقت تا بلندای حقیقت .

من از منیت ها میگذرم تا در آسمان چشمانتان جلوه ی امید را نظاره کنم .

یک حضور زیبا سبزترین ها را در وجود خسته ام تداعی میکند .

یگانه غواص دریای غم « محسن عنابی »

لينك مطلب نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 11:53 توسط محسن |


دلتنگی های آدمی باد ترانه ای می خواهد

 رویاهایش را اسمان پرستاره ندیده می گیرد

 و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند

 سکوت سرشار از ناگفته های آدمیست

 از حرکت نکرده و حرفهای بر زبان نیامده

 و اعتراف به عشق های نهان

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت من حقیقت تو....

اما ....

حقیقت تشنه است ، تشنه ی فریاد ، فریاد ناگفته ها .

آنکه صدایش نوای قلب های پاک و سکوتش جولانگاه اندوه .

فریاد را معنا کن، این فریاد شکست فاصله هاست .

لينك مطلب نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 16:24 توسط محسن |


 

زيبائي انتظار به وصال انتهايش است .

سالهاست چشم هايم را به دسته ي در آويخته ام تا بلكه روزي به جمال

نورانيت منور گردد.

من هنوز بزرگترين آرزويم

كوچكترين آرزوي توست .کاش نگذاریم كوسه هاي غم،كشتي عاشقي مان را بدرند .

تو بي من توئي و با من ما . تو از ما شدن می ترسی و من از ترس تو .

مرا بی دلیل به گريه می خوانی تا قلب بي ماهي ات را پر آب كنم .

من مي گريم ولي تنها به خاطر سرخي لباني كه روزگار كليد گشودنش

را به من نداد.

اگر روزی شجاعت پیشه کردی بیا تا رقص اشك های خسته ام به چشمانت ،

حلاوت مهر به لبانت ،

و حرارت عشق را به دستانت هدیه کنم .

تا فرياد غم ، شادي را نا اميد نكرده بيا .

تا ابد منتظرم

لينك مطلب نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 11:47 توسط محسن |


منو ببخش ......

منو ببخش که ندیده ، می گرفتم التماس اوون نگاه نگرونو

 منو ببخش که گرفتم جای دست عاشقتو، دست عشق دیگرونو

تو به من گفتی نرو پشیم بمون همیشه عاشقت میمونم

 منو ببخش که نخوندم التماس اون لبای مهربونو

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

 که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

آخ چه آسون توی قلبت خونه کردم

 کاش بدونی که هنوز برق نگاتو می پرستم

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

تو درخشیدی و من چشمام و بستم

 منو بخشیدی و من از تو چه خستم

تو بهار چشمای تیره و تارت

 منو بخشیدی و قلبتو شکستم

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

لایق عشق بزرگ تو نبودم ، همدم تنهائی

 غافل از معجزه ی تو شد وجودم ، نیست رهائی

برو پیش سرنوشتت منو از خودت رها کن

 دل من قلبتو پس داد ، دیگه هرگز نمیائی

منو ببخش .......... منو ببخش ...........

لينك مطلب نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:33 توسط محسن |


حرفهايت را در گوش پونه ها زمزمه مي كنم

و زبانم خسته مي شود از تكرار اسم تو .

من پشت ميكنم

به شنبه ها ، دوشنبه ها

و هر چند شنبه اي كه تو در آن نباشي .

من چهره ات را از ياد برده ام

و هر صبح و هر طلوع غزل هايم را

به انتظار مينشينم .

به انتظار تو

وباز تو گم مي شوي

پشت شانه هاي غروب .

من عادت كرده ام به سهم خودم

به نفرين سرد چشمانت

و اينكه بايد هميشه فراموش شوم

هميشه......

از بوی عطرت خواهم سوخت

انتظار زیبای من

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:37 توسط محسن |


ميدونم برات عجيبه ، اين همه اصرار و خواهش 

  اين همه خواستن دستات ، بدون حتي نوازش 

ميدونم كه خنده داره ، واسه تو گريه دردم

  ميگذري از من و ميري ، اما باز من برميگردم

ميدونم برات عجيبه ، من با اون همه غرورم

 پيش همه بديهات ، چه جوري بازم صبورم

ميدونم واست سواله ، كه چرا پيشت حقيرم

 دور ميشي منو نبيني ، باز سراغتو ميگيرم

ميدوني چرا هميشه ، من بدهكار تو ميشم 

 وقتي نيستي ام يه جوري ، با خيالت راضي ميشم

ميدوني واسه چي از تو ، بد ميبينم و مي خندم

 تو نبينی گريه هامو ، هر دو چشمامو ميبندم

چاره اي جز اين ندارم ، آخه خون شدي تو رگهام

 ميميرم اگه نباشي ، بي تو من بدجوري تنهام

ميدونم يه روز ميفهمي ، روزي كه دنيا رو گشتي

 من چه جوري تورو خواستم ، تو چه جور از من گذشتي

لينك مطلب نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 10:41 توسط محسن |


مرگ --------------> تلخ

حقیقت <------------> تلخ و زیبا

نتیجه :

مرگ -------------> حقیقت

................

به عشق میرسیم ------------> با مرگ

مرگ ---------------> حقیقت

نتیجه :

عشق -------------> حقیقت

................

عشق -------------> حقیقت

حقیقت <--------------> تلخ و زیبا

نتیجه :

عشق --------------> تلخ و زیبا

................

من ثابت کردم عشق حقیقتی است تلخ و زیبا .

در عین تلخی میتواند زیبا و در عین زیبائی میتواند تلخ باشد .

اگر عاقلانه عاشق شوی ، در ظاهر زیبا است و در باطن تلخ .

اگر عاشقانه عاقل شوی ، در ظاهر تلخ است و در باطن زیبا .

................

پس بهترین راه دوست داشتن است نه عاشق شدن ، چون ظاهر و باطن ، یکرنگ و زیبایند .

« دوست داشتن یعنی دیگر خواهی با تمام وجود »

لينك مطلب نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 20:8 توسط محسن |


 

تو كه بودي ؟

آني كه بوسه هايت چون شلاخه هاي كبريت گونه هايم را مي خراشيد

خراش كجا شكافي عميق

در بيابان هميشه خاموش

همان رستن گاه عشق

آفتاب سوزانش نيز بي تو بي سايه

تو كه بودي ؟

تنها اسير در بازداشت گاه قلبم

آري همان مرواريد در صدف

صدفي بسته تا بي نهايت

حا لا او مرده است

تو نبودي بودن نمائي

دستانت متهم به چلاندن ليوان پلاستيكي قلبم

آنكه چايش چاي عشق و تفالهايش محبت

ليوان ترك ترك چاي قطره قطره

فراموش كردي

تفاله ليوان پژمرده ام چاي گواراست در ليواني ديگر

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:31 توسط محسن |


عشق چيست؟ چه واژه ي غريبي ! چرا همه عاشق مي شوند ؟ چرا عاشق ها جدا مي مانند ؟ چرا عشق به معناي رنج و عذاب و جدايي است ؟ آري من عاشق شدم ،عاشق تر از همه مي دانم كه باور نمي كني . اما من عاشقم ، عشقي كه هيچ وقت نميميرد ! عاشقي كه هيچ وقت عشقش را فراموش نمي كند،عاشقي كه معشوقش از عشق او نسبت به خودش خبر ندارد . عاشقي كه حتي نميداند كه معشوقه ي او عاشقش است يا نه ؟ نمي ترسم از هيچ چيز نمي ترسم از هيچ كس برای رسيدن به او هراسي ندارم . نه ، نمي توانم فراموشش كنم ,با او زنده ام با او نفس مي كشم دردنيا تنها اوست كه دوستش دارم . وقتي كه شبها گريه ميكنم آرزو ميكنم بميرم نمي دانم شايد نبايد به اين زودي عاشق ميشدم ، ولي شدم در يك لحظه عاشقش شدم يك عشق پاك . هر شب آرزو ميكنم از هر راهي كه شده خبري از او به من ميرسيد كه آيا دوستم دارد يا نه ؟ اگر فقط اين را مي فهميدم . اگر عاشقم بود عاشقش هستم ولي اگر عاشقم نبود

لينك مطلب نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 12:10 توسط محسن |


 

چشمهایم در فراسوی زمان رخسار تو را می جوید .

کاش تو هم ، زمان را می شکافتی تا به رویای چشمانم برسی .

آه .....

آ ه که شهاب زندگی مجالی نداد .

مجال یک لبخند ، یک بوسه .

نوبت من ، لحظه ها چه زود دیر می شد .

باز هم شکر .....

شکر که خوشه چین روزگار رحمتی عطا کرد تا سیب سرخ رهائی را به من هدیه دهی .

ملائک می خورندش تا ماورای دوست داشتن را در زمین جویا شوند .

ولی من می پرم تا آفریدگار عشق را نظاره کنم و هزاران بار خلقتش را به تحسین درآورم .

لينك مطلب نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 19:5 توسط محسن |


Home | Archive | Email